[ Thursday, December 23, 2004 ]

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش.
سقراطي لابد جام شوكران بر دست ، در برابر ضحاكي با دو مار دروغين بر دوش،
در اين بازي كه انجامد به كشتار، سراينده را به اعتراف وامي دارد:
(جابر، جبون ، جاني ، جوانخوار !! ميترسم.)
در اين جهان سراسر قهر، حتي ارواح مردگان به شيوه سوگواران ، حرير مشكي به تن دارند.
زيرا شاخ زيتون تركه ي تعزير است و كبوتر صلح، مرده يي در خورجين.
اما در اين زمان بي كسي، من (گنگ خواب ديده) و (با كسي ياراي گفتن نيست)
به قول حافظ شيراز: هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش.
ولي اگر لب ها خاموش و دهان بسته است، به هر كجا چشمي گشاده است و بر
تاك ها جز چشم، چيزي نمي بينم .همه را شاهد مي بينم.
لب ها را مي توان بست، اما در تيرگي ها هم دو اخگر با نور سرخ نگاهي مثل دوزخ باز است .
نگاه ها ماندگارند. من خود شاهد م...

Posted By: Head4banG On: 12/23/2004 03:37:00 PM


[ Sunday, September 05, 2004 ]

چهره ي شکوه2

زمستان

از راه ها ، کوه ها وسرزمين ها گذشتيم و تبت با آن زمستان طولاني وافسانه اي اش کم کم بر ما نمودار شد.
بام دنيا به راستي، راز آميز در مراسم تدفين آسمان با قله ها چه سر سخت در سپيدی يخچال ها پنهان بود و ستيغ هايش در حجاب سفيد زمستاني شکوهمندانه جايگاه خورشيد و ماه.
لامايي*، يادمانهاي بودا را يکجا در خود داشت و پا نهادن به تبت، پا گذاردن به دنیايي بود پر از روايات تصويري، رنگ ها و سکوت ، و گاه سپيدي محض برف...
راهدان مرا در حکايات ديوارها تنها گذاشت.

دستانم را با کشيدن بر ديوارها، جزيي از نقش هاي اصيل و نمادهاي جهان فرودين ميکردم که همه برايم آشنا بود.
رامشگران، سويي در گردونه ي بوي غالب عود ها، ميخواندند و ميگرداندند فضا را نوازندگانشان، من و نقش هاي ديوار را به گرد هم...
آنگاه رهباني با ردايي بلند در هيبت زني با صورت پوشيده، ظرفي در دست، از پشت ديوار ها مجسم شد:
ساعت عزيمت تو فرا رسيده است، برخيز...
اين گفت و ظرف را که نقوشي از اژدهاي و ققنوس بر آن بود را به سويم دراز کرد.
جام عشاي رباني
شرابي از کوکنار، در آميخته با ترياک چيني
جام را نوشيدم و او صورتش را گشود
به سان نيلوفري در نهايت شکو فندگی که شمايل نگاران هندو نيز از نقش آن عاجزند.
چشمانش هيبتي در خود داشت که دامگاه هزاران لاما بود و چهره ي شکوه تندري را در خود به عاريت داشت. هر دو دست در دامان بنشست...

شراب مرا مجاب به خفتن ميکرد اما چشم گرفتن از آن هاله ي تقديس نيز ناممکن بود. کم کم در صورتش تنها سپيدی برف ها مجسم گشت و روياهاي گريزاني از چشمان سياه، راه هاي پر پيچ و خم ابري در هيماليا ، جام عشاي رباني که قلب خونين او را در خود داشت و در براهماپوترا* جاري بود، آذرخش ها تبت را تکه تکه ميکردند و برف هاي انبوه هجوم آورده با بهمن، بام د نيا را مي لرزاندند!

من هم آنقدر بر بالاي آن ارتفاعات سرسخت لرزيدم...
تا هراسان با تکانهاي راهدان بيدار شدم
راهدان ميخنديد و اشاره به سرم کرد که از کوبيدن به ديواربه خون افتاده بود...


*لامايي : معروفترين معبد در تبت
* براهماپوترا : بزرگترين رودخانه تبت

Posted By: S H A H E D On: 9/05/2004 01:34:00 PM


[ Sunday, August 08, 2004 ]

چهره ي شکوه1

تابستان

انگشتانم در لمس بدنت از هم جا ميمانند
لطافت جوشان تو ، مرا به تب ميبرد
و در شوق احساس نبض هاي خروشان تنت ، عقربه ها از هم جا ميمانند.
کشش غرقدره ي بدن تو، وقتي اينگونه به رقص ميروي، چه ويرانگر است.
مرا به سويت ميکشد و غرق ميکند و آنگاه،
حلقه ي شعله هاي پيرامون تو در رقص که بي همتا آتشين است، مرا دربرميگيرد.
گريزي نيست و نشايد باشد که من بي تابانه به آتش مي آيم.
و چه زيباست ذوب گشتن در حتي تجسم آن خطوط رهاي بدن تو
وقتي جيرجيرک ها در شب هاي داغ معبد از تو ميخوانند
درختان ِ کیهاني، شکوفه هاي بارورشان را پيشکشت ميکنند
و بار نشسته ي درختان زمين،
مريدانه به تعظيم تو فرود مي آيند.

نفس هايم از هم جا مي مانند در بلعيدن بوي تن تو
که هردم ، چون موسيقي اين معبد طنين انداز است.
چهره ي شکوه در حرکات دستانت رمز و راز ميشوند اما پر معنا...
برگ هاي خاردار تاتوره،
با چرخش نسيم در گيسوانت، به پرواز درمي آيند
و به هر سو، ذهن مرا به تالان ميبرند و روحم را به تاراج.
در این خلسه خود را ميبينم که مانند موجي آرام در حرکتم
به سوي قبله ي شکوهمند تو در آن حرکات غريب.


Posted By: S H A H E D On: 8/08/2004 12:46:00 PM


[ Wednesday, July 28, 2004 ]

پاپيتال

امروز سي و نه روز از مراقبه ام ميگذرد وچند روزي ست گياه بالارونده اي
از ساق پاهايم بالا ميرود. پيچه ها مرا در انبوه شاخ ها محبوس داشته اند
و خود را بالا ميکشند.
هر چه کردم تا خود را رها سازم ، چسبنده تر از قبل از بدنم بالا مي آيند.
چند روزي ست تکيه گاه گياه بالا رونده اي شده ام که نميدانم از کجا ، آنچنان
مرا در بر گرفته که گويي از اول در تن من رشد کرده ، ريشه دارد و اکنون
ساقه هايش از پاهايم سر بر آورده اند.
چند روزي ست گياه پيچه ای ، بازوهاي گوشتين خود را به دور تنم پيچيده و
پنجه هايش را در من فرو ميبرد.
شايد اکنون که در پوستم نفوذ ميکند به رگ هايم رسيده باشد. رود هايي که
به چرخشت ميمانند و آشام شان را گياه مينوشد و بالا مي آيد.
گياه بالا می آيد و من همچنان به مراقبه مي نشينم.
هيچ چيز مرا از رياضت باز نخواهد داشت.

Posted By: S H A H E D On: 7/28/2004 10:22:00 AM


[ Thursday, July 08, 2004 ]

وصيت نامه


به او بگوييد
سياهپوش من باشد
من در سراب هاي جاده ي ميان راه, کوه ميبينم.
در غيبتش ، خاک مرا در آغوش گرفته،
و چه گرمتر از تو مرا پذيراست.
به او بگوييد
من هنوز خوابيده ام
فرصتي براي بیداري نيست
بايد خوابيد
چرا که ستارگان ، ماه را از آسمان شسته اند.
سالها در بیداري ماه را مي جستم
افسوس که ماه آسمان جز تصویري در آب نبود و ماه زمین ، هلال اثري از
فنجان بر نوشته هايم.
به او بگوييد
سياهپوش من باشد
شتابان ترکش خواهم کرد
با شکافي که در قلب سمت راست با خود دارم
افسوس که سالها مرا با قلب راست خود دوست ميداشتی.
به او بگوييد
گورکن سالهاست مرا ميشناسد
با جمجمه اي خاکي و مغزي طغيان زده از هجويات کلمه وار
به او بگوييد
بر سنگ من بنويسد:
!!!!برميگردم

Posted By: S H A H E D On: 7/08/2004 02:08:00 PM


[ Thursday, June 24, 2004 ]

مرد کافه اي


نگاه خيره بر زمينم را در چشمانش ميکارم و او جاي خود را به سايه ها ميدهد.
کافه ايها پررنگ ميشوند و کم کم به سياهي زمين ميپيوندند
اما او همچنان در نابودي آفريده هايش است.
پژواک زمزمه هاي مبهم زنان و مردان ميهمانند به ساعتي
اما مرد کافه اي ميهمان هر شب است.

شعله اي ديگر ميان دستانش جاي ميگيرد و بر لبانش مينشيند.
شايد اين دستان نامحسوس افسوسند که حلقه ي گردنش ميشوند
و يا دودي غليظ که بلعيده شده.
ريشه ي درختان محنتي که در سرش خانه دارند
و شاخه هاي برهنه شان در پرواز شبانه ي جغدها قربانيست.
کافه در طنين همهمه ها و نگاه ها روان است و او در ارتعاشات ضعيف ادراکش.

افيون های ذوب شده در رگ کوچ نشينی خرابه ها
او را به خلسه در ويرانه ي ديوارها ميبرد
مرد کافه اي سر بر ميز ، مي انديشد:
آيا به چيزي غير از اين سايه ها ميتوان عشق ورزيد؟
دو سايه در آغوش هم ، يکی شدند...
جامها نوشيدند در نوري از زبانه هاي حسرت او جلوه گر.

ليواني شکسته و نقش قهوه اي بر زمين خشک شده
و من هنوز روي صندلي افتاده ، به سايه ها ميپيوندم...

در تاريکي ها ناپديد ميشوم و در خود پيدا

Posted By: S H A H E D On: 6/24/2004 04:18:00 AM


[ Friday, October 10, 2003 ]

از ازل تا ابد 4


آتش


از دنياي گرفته ي سوزان من تا اندوه خاكستري بالهاي تو،
فاصله هاست ، از ازل تا ابد.
شعله هايم بالا ميروند و در چشمان تو ميسوزند . خواهش ها از دستانم
زبانه ميكشند و به سويت فاصله را ميشكافند اما...
به تو رسيدن ، نرسيدن است تا ابد.
ابد، بازمانده ي آتش بر پيكره ي زميني مقدس، نشان ازعصر آتشكده ام دارد
كه از ازل زایرش بودي و به گردش خواندي سرودهاي گمنام نماز،
غزل ها در ستايش من.

خاموشي ام آن روز خاكستر نيست، باز ميگردم به همان آفرينش كه از شيطان
است و آدمي سالها در پي اين آفرينش خامخواري ميكرد!!!
يا قبول همان شيوه ي پدرانشان در سوزاندن كه هميشه مقدس است آتش از
ازل تا ابد بخششي بر گناهان.
دستهايم در گشايشند به سوي نيازي كه با تو در درون ميميرد.
در اين نوش آذر كه از ازل تا ابد برجاست ، از ميان فاصله ي ميان دستان من
تا بالهاي تو، مي یابم تقديري كه خود نيز زاده ي آتش است و نشاني ام ميدهد از
گداختگي مسبب من ، به تو ميرسم كه سوختن مرا سبب تويي.
از ازل تا ابد در اين فاصله آذرم كه ميسوزد در خيال مينويي با تو
و لمس بالهاي بلورينت،
مخملي در قوام نيايش من.
ميگذرند صاعقه هاي حسرت درتن ما، خسته از طواف شبانه ات ، چشمهايت در
نوسان خواب و بالهايت ويران بي حسي ، فاصله را پيمود و به من رسيد
از خوف سوختنت، مرده لبانم لغزيد كه: به تو رسيدن ، نرسيدن است تا ابد...

Posted By: S H A H E D On: 10/10/2003 03:01:00 PM


[ Thursday, September 04, 2003 ]

از ازل تا ابد 3


آب


ديروزم چه دور و امروزم غريب ، فردا جوشيدن و رستن از خاک فسرده را
چگونه در انتظارم؟
در آسودگي ام اکنون ، اما آشوب ها مانند زمزمه ها نامحسوسند و مثل آتشي
زيرخاکستر، طوفان در من پنهان است. تا ابد رگه های پیچه اش در تنم ميزايند
ورهايم نمي سازند، پريشاني اي خاموش اما در خروش... انتظار!
روزها از ازل می آيند و به ابد ميروند و من در اين ميان در گذرم. در پرتو
خورشيدي که کران ها فروزان ميسازد، حادثه ها در آهنگ من جان ميگيرد.
جاودانه ام از ازل تا ابد اما کسی از انتظارمن نميداند.
قطره ها در من ميشکفند، جان ميبازند وباز ميگردند اما کسی از رازهاي
نهان و نجوا هاي پنهان در قطره هاي دور نميداند.
بسيارند اوج گرفتن ها، غرور موج بودن ها
خيال ساحل در قطره ها بسيار است اما رها شدن در ساحل ،مردن قطره هاست.
بسيارند سفرها، راه ها
از آب به ابر و ابر به باران
اما کسي از انتظار يافتن گمشده اي غريب نمي داند.
سرگذشت لحظه هاي با من بودن او زير پوست من
از تمام ساحل ها دور و هياهوي ديگران در هم شکسته، ميخواند زمزمه هاي
نامحسوس آشوب مرا.
او مي خواند هم آواز با من ،اندوهي را شايد خود در دل دارد.
وقتي جداازدنيا وساحل ها ،غوطه ور درسياهي محض در قعرسیاه چال هاي
من ميخزد بر ماسه هاي سرد، در قلب من غوطه ورمیشود.
در تنهايي آن عظمت از ازل تا ابد با من يکی خواهد بود.
ميخواند و ميگسترد صدايش رادر ژرف من...
اندوه مرا براي يافتنش پاياني نيست .از ازل تا ابد انتظار...

Posted By: S H A H E D On: 9/04/2003 02:14:00 PM


[ Tuesday, August 12, 2003 ]

از ازل تا ابد 2


باد


گريخته ام از فراز زميني داغ كه از ازل رخسارش در لايه اي از غبار بر من
نمايان شد.
گذشته ام اززندگي اي جاويد و ديده ام هستي زندگان و فناي مردگان را، شهرهاي
ويران و سرزمين هاي آباد.
همه برايم حجره هاي تو در توي خالي بود و زوزه كشان در من چيزي به دنبال
دريچه اي آسماني گشت.
و روحي در آرزوي رهايي، عقده اي ديرين، خشمگين ميگرداندم به گرد خويش كه
چه باشد سرنوشتم. از ازل تا ابد، سرگرداني ميان ادراكي مبهم و تاريك ؟؟
گياهان از من بارورند و يخ ها از من شناور،
كوه ها گاه از من شكل ميگيرند وگاه از من ويران.
دليل كهن ترين بودن ها منم اما سردرگمي دليل بودن من .
جستجوي برهان هياهوي مراست و روح اين سنت را در خود مي بينم.
در روز ازل، چله نشين زير مردابي راكد و در حزن طرد، برادرم را كشته ام.
لجنزاري مرا تعليم داد تا ابد قابيل باشم يا ميان آفرينش هاي مومن، ملحدانه
دست و پا بزنم و تا ابد هابيل، چه تفاوت دارد؟؟؟
انسانها با مغز هاي طغيان زده، به آجرهاي نمايان زير كاهگل مي مانند.
كفن هايي انديشمند ند كه مي انجامند در تيره راهي ابدي، از ازل گمراه …

Posted By: S H A H E D On: 8/12/2003 02:36:00 PM


[ Monday, July 21, 2003 ]

از ازل تا ابد 1


خاك


شبي در زمستان ازلي كه گاه داغ ميشد، ابرها از آسمان ميگريختند و ماه،
سايه ي هرآنچه بر من است و بر من نيست را بازيچه ي خود ميكرد.
چشمانم متصرف آسمان بود و سايه ها.
ميان أن اشياء ازلي ، سايه ي كسي نزديكم ميشد. سياهي چيزي بر دوش
داشت و به سختي راه ميرفت.
نزديك تر شد و ترا از شانه اش پايين انداخت. سنگيني تو روي سينه ام نفسم را لحظه اي از هيجان حبس كرد.
بي جان بر تنم غلتيدي و لرزه ي كوتاهي كه ترا لرزاند ، مرا نيز تكان داد.
او تيشه اش را برداشت و بر من فرود آورد. تكه هايم را جدا ساخت و تورا در آغوشم نهاد. دانه هاي تنم جذب تو ميشد و به پوست نمناكت ميچسبيد.
جلوه ي آنهمه زيبايي كه در توبود وشاهكار خورشيد كه ميان گيسوان سرخ رنگت به غروب نشسته بود مرا دگرگون مي ساخت.
بدنت گرم بود و صداي قلبت آهسته در من طنين انداخت.
پژواك شگفت انگيزي كه آميخته با هستي تو بود ، زمزمه وار در من روان شد.
ميتپيد ... مينواخت و مرا منقلب ميساخت.
او با دستانش بدن از هم گسيخته ي مرا جمع ميكرد و روي تو ميريخت.
ماه آخرين بار روي بدن مهتاب رنگ تو درخشيد و بعد دور شد.
پيوند صداي قلبت با عمق وجودم كم كم خاموش ميشد.
تو آرام گرفتي و من آرام تو شدم.
ديگر هيچ نميديدم جز تو. من سرد و مجذوب گرماي نهان تو.
تپش قلبت ، زمزمه ي جوشاني بود كه لحظاتي چند حس زندگي را به من شناساند و مرا تا ابد زنده كرد.
آشفتكي ام را به لطافت بدن تو و آن گيسوان كه به شفق خونين ميمانست آكندم كه مرا معبود ديگري جز تو نيست از ازل تا ابد.
من كه اينچنين خاموش و بي حركت سالهاست زير پاي درختانم ، در دل تو را ميستايم و تقديس تو ، ازل در من مشتعل گرديد و تا ابد باقي خواهد ماند.
تو درون من مدفون شدي و اكنون جزيي از مني
يا خود خود من...

Posted By: S H A H E D On: 7/21/2003 02:05:00 PM


[ Wednesday, July 09, 2003 ]

محكوم


پرسه در خلوت ويرانه هاي خاكستري ...
از من چه مانده است
جز خرابه هاي ممنوع
و نفرتي در حال بلوغ.

از من چه مانده است
كه دهان نگشادم تا امروز.
بدنم
پر از ديوارهاي ريخته و پنجره هاي شكسته
رگ هاي ذوب شده
و استخوان هايي به شكل كوه ها در دوردست و ابر ها در نزديكي.

خورشيد ميخراشد ديوار را
و آرزوهاي قطعه قطعه شده در سلاخي هاي عرفاني.
ديواري مسكوتم و آواري ممنوع كه ميرود از چند پله بالا.

پوشش تيره، كسوفي بر آفتاب شد
و آخرين نگاهم به خورشيد ماند.
زير آن كسوف
دايره اي سفيد، يادگار خورشيد را برايم جاودانه ساخت.

طناب از ويرانه ي مغزم گذشت و بر گردنم فرونشست.
خورشيد، نوري جاري در تنم نشاند.
طناب محكم شد و زير پايم خالي...

Posted By: S H A H E D On: 7/09/2003 01:05:00 PM


[ Thursday, June 26, 2003 ]

سایه


اتاقي تاريك
ما مدفون در ميان حسرت ها
پرده ها هميشه افتاده
و نور را درآغاز همبستگي مان كشتيم.

آسمان همرنگ پرده ها
و ابرهايش هميشه سياه
تو در پشت سراب ؛ مثل نور كه شايد پشت پنجره ميخندد.

سايه هاي طولاني
سايه هاي ماندني از ما
هراسمان نيست از مرگ كه نوري ديگر نيست
و خوابيده در ما به ابديت.

من سايه ام
و سرابي نشكفته از تو در خيالم.

تو سايه اي
و با روشي اندوهگين و مرموز مينشيني بر ديوار هاي تاريك
اما از آنها تاريك تري.

يك روز
در پرتو نيمه مرده ي صبحگاهي
گرايشات كنجكاوانه ات تو را ميربايد تا پرده
و ميروي
نور ؛ ذره ذره... بدنت را مينوشد

اتاقي تاريك
من مدفون در ميان حسرت ها
من تاريك تر از ديوارها
و سرابي از لاشه ي نوراني تو...

Posted By: S H A H E D On: 6/26/2003 03:17:00 AM


[ Saturday, June 21, 2003 ]

پيله


امشب جوشش مرا در ساقه ي زخمي بدنت درياب
حلقه ي محبوس در انگشت تو با دستانت در دود و من ميخيزد
آرام در برم ميگيرد
و من نيز بوي عفونت ميگيرم
غرق در تو كه سرشار از گناه، اما مقدسي.

امشب
رويش مرا در سايه ي بدنت درياب
با نام ها مرا ميخواني بي آنكه با هيچ كدام آشنا باشم
نامي در من نيست، مردي بي نامم و نشان
در من تنها ميل روان است و خون

ميل به تو و جنايت
آرام در برم ميگيرد
هنگامي كه تنها در پيله ي بي زمان آدميت و فضا مي خزم
جنايت را در تو فرو خواهم نشاند
خون ميماند و تو
تو در خون ...
تو را چگونه فرونشانم...



براي فاحشه اي كه امشب دراتاقي ديگر خوابيده.
(من در اتاقي ديگر، در پيله ام ميخزم)

Posted By: S H A H E D On: 6/21/2003 10:54:00 PM


[ Wednesday, June 18, 2003 ]

ايران


میله های ممتد
زندان بي صبح
و قطره هاي سربي كه بر سرم ميكوبد.

برق تيغه هاي آويزان از سقف،
كبوتران عدالتت را به مسلخ بردند.
افول اسطوره هاي بي مرگي.

اما جوانانت را اميدي ست به رستاخيز.
به روز سرگشودن تاول هاي زخم كهنه ات
پر از درد هاي ناگفته.
بر روي كفن شهيدانت اي وطن ، فرياد
كه رستاخيز دروغ است...
و سكوت گناه.

و تو اي هم زمين
هم خاك
مبادت باور تحميلي
كه دودمانت را براندازد.
باور فرمان سكوت، همان خود ناباوريست.
قبيله ات ، وطنت ، ايران ت را بيدار باش گو...

تو كه فردا آرامگاه نا آرام شهيدان را در افسوسي
آگاه باش
مبادا تباه سازي همخانگي فرصت را
قبيله ات ، وطنت ، ايران ت را بيدار باش گو...

Posted By: S H A H E D On: 6/18/2003 06:49:00 AM


[ Friday, May 23, 2003 ]

خاكستر


تو به آتشگاه ميماني
ليك در آن چوب سوزد و در تو، بدن من
تو به آتشگاه ميماني
ليك در آن شعله زبانه كشد و در تو، چشمان اثيري ات
تو به آتشگاه ميماني
ليك...

شعله ها در سياهي بالا رفتند و ادامه ي نامه را سوزاندند. تا خورده كاغذي ديگر
برداشت و گشود:
... تو از آتشي و گاه مي انديشم آتش جاندار را نابود ميسازد اما آتش بدن تو
زندگي بخش من است.از چه چيز است كه خيال تو روحم را ميسوزاند اما دور از
آن نيز زندگي ناممكن و برايم...

ورق را رها كرد. حرارت كم كم صورتش را مي آزرد و بدنش چيزي با آن فاصله
نداشت. نامه هاي سوخته و نيمه سوخته اشتياقش را به آتش بيشتر ميكرد زيرا نوشته هايم
را جزيي از خودم ميدانست.
آتش گسترده ميشد و او همچنان در اندوه، درد خود را با سوزاندن نامه هايم آب ميكرد .
سالي ميگذشت كه در آن ، او خود را تباه شده در زندگي من ميديد. زندگي ام كه
خلاصه در نوشته ها بود. سالي كه حتي كلمه اي به زبان نراندم و تمام حرفهايم را برايش
نگاشتم. و او كه شيفته ي اين ديوانگي بود، آهسته خود را در من ميسوزاند.
مي پنداشتم نابخشوده ، محكوم به عذابي هستم كه او نيز بايد شريكم شود و از او طلب
كودكي نمودم كه قرباني اين بي سرانجامي شود.
من ، نوشته هايم و زندگي مشتركم با او در گردبادي نا آرام به هم مي پيچيد و دخترك
بيگناه در ستيز ميان خود و من مرا برگزيد.

سالي مي گذشت كه در آن خود را با تو آزمودم و هراس ريشه دوانده در وجودم را در
وجودت مچاله كردم. و تو سرشار از زخم هاي دل شكستگي باز برايم ميشكستي...

آتش تمام خانه را گرفته بود اما تو مغموم، ميان آن فسون سياه و سرخ ميگريستي.
اولين شعله ها به بدنت رسيد و تو را در گرفت. لحظه هاي گذشت و و بدن تو در تابوت
آتش جان سپرد.
من آندم به تو رسيدم در حاليكه تو غوطه در غوغاي آتش بودي.
نامه ي جديدي كه برايت نوشته بودم از دستم افتاد و آخرين خط آن دير زماني ست
در من طنين مياندازد:
محبوبم
امروز روز زيبايست. خرسند باش چون كودكي در توست كه به ما خواهد پيوست.

تجسم تو كه از آتشي و به آتش بازگشتي با كودكي كه آرميده در گورستاني به نام
بدن تو ، برايم بازتاب همان حرارت است كه تو را سوزاند.

Posted By: S H A H E D On: 5/23/2003 02:06:00 PM


[ Tuesday, May 06, 2003 ]

تناسخ


در شب، آغازگر آفرينش
ابرها كنار ميروند
و مردي خود را از هلال ماه به دار آويخته
قطره اي از خونش ميريزد بر ترک هاي كوير
شقايقي ميشود كه صومعه ساخته در بياباني از گلهاي زرد

نيمه شب
بوي تو در برگ هاي سرخش ميگذرد
تو را ميبيند در خويش
و بيابان وسعتش را ميشكند...

جايي كه گلهاي زرد به هم نفرت تقديم كردند
شقايق ميشوم در راه بوته خارهاي دوان در باد
شقايق ميشوم در تنهايي دورافتاده ترين كوير
شقايق ميشوم هرچند قطره خون در بي انتهاي بيابان ناپيداست.

و شبي به تو باز خواهم گشت
از نيمه ي ديگر آن ماه حلق آويز بايد شد
ماه را كامل بايد كرد...

Posted By: S H A H E D On: 5/06/2003 01:44:00 PM


[ Monday, April 21, 2003 ]

شب بي پايان


اي بلند ترين شب زندگي من!
از بادگيرها ميگذري و در اتاق هاي پنج ضلعي گم ميشوي .
بدن زيبايت مانند شيشه هاي رنگين ؛ پر از شگفتي هاي منظم است .
پر از ستاره هاي جاودانگي
پر از عمق دست نيافتني

اي مغرور بي پايان !
تصويرت را در آب حوضچه ي ميان اتاق ميبينم و سر به آسمان ميبرم؛
اما تو رفته اي
دورتر از آني كه دستانم خطوط ظريف صورتت را در خود جمع كند.

دست ميكشم بر ديوار هاي مرده
بوي كاه گل ها
ميگذرم از دالان ها
نزديك ميشوم به تو
و تو باز ميگريزي ...

صدايت را ميشنوم
نميبينمت...
در پس ديواري بلند پنهاني
آن سوي دري قفل زده
نمي يابمت ...

زندگي زوال رفته ام را در غبارهاي تاكستان گم ميكنم
و تو را در شفافيت شيشه هاي رنگين ديوارها.
سالها ميگذرد و بدن مرا باز خواهند يافت در آوار ديوارها كه تو را از من جدا ساخت.

پنهاني...
و گم شده اي تا هميشه...
باز نخواهي گشت...

Posted By: S H A H E D On: 4/21/2003 04:56:00 PM


[ Friday, April 18, 2003 ]

بلند ، كوتاه، بي تكرار...


نشسته بر زانوان روبروي من. دستش را آهسته به سمت صورتم مي آورد، صورتم داغ ميشود و حركت انگشتان سردش ملموس تر ميگردد. ساعت هاي بلند ، ساعت هاي كوتاه ، ساعت هاي بي تكرار ميگذرد و او مرا مسخ كرده به من مينگرد.
بازوانش از انبوه لاله هاي بيجان سياه شده و صورتش از آشفته ي گيسوان.
دستش را برچشمانم ميكشد وهمه جا لحظه اي بلند، لحظه اي كوتاه ، لحظه اي بي تكرار تاريك ميشود:
در آن تاريكي ، از بلندي ايوان، درخت انجيري ميبينم كه مانند چلچراغ پراز نورهايي ست كه چونان انجير از درخت آويزانند. چشمانم را تار ميكنم نورها هر كدام هزار ها ميشوند، نورهاي بلند، نورهاي كوتاه، نورهاي بي تكرار...
كودكي ام از ايوان در اين انجير هاي نوراني شيرجه ميزند. در خوابي بلند، خوابي كوتاه ،خوابي بي تكرار، انجيرها يكي پس از ديگري مي افتد و من خود را ميابم در حاليكه كودكي ام با خواب پايان يافت.
دستش را از چشمانم دور ميكند و بعد ميشكند. بر زانوان نشسته ام روبروي آينه اي شكسته ...

Posted By: S H A H E D On: 4/18/2003 01:31:00 PM


[ Monday, April 07, 2003 ]

ارادژوس


كودكان از تشنگي بر سينه مادران چنگ ميزنند و مادران بر زمين خشك.
جانوران بي جان به هر جا بر خاك ، چاه ها به گل رسيده و درختان به خشكيده چوبی ميمانند.
خداوند ،هر صبح از اين سو طلوع ، شب هنگام بر آن سو مينشيند و در آن ميانه ي شب تا روز در سرزميني ديگر قرباني ميگيرد.
آيين قبيله است كه اگر بيش از سي روز باران نبارد ،خداوند خشمگين است و براي گشايش خاطرش زيباترين دختران را بر سنگ مقدس سر ميبرند صبح در مقابل ظهور خداوند آموزگار قرباني كردن دختران بسيار مقبول است.
آن دم كه خواستار خون آسمان را سرخ كرده ،خداوند است كه قرباني ميطلبد.
مقابل افق وقت ريختن خون براي آموزگار است.
سپيده دم هنگام اهدائ قرباني ست.
سرزميني كه نامش را در تاريكي شب ها و سوزان روز ها ي بيابان بر سنگ ها كندند و بر تن آهوان سياه كردند كه اينجا سرزمين خداست. زمينش به پيشاني نمازمان و آسمانش دستان دعا را خواستگاه نزول باران.
امشب محبوب من ،اردژوس را بردند تا فردا سر از بدنش جدا كنند...
ارادژوس پلك هاي سنگينش را بست اما خود را از خواب بازداشت كه سپيده دم وقت رستگاري اوست.
خورشيد خداوند ظالمي ست كه باران را ميفروشد به خون و متغيير ميسازد گرفته ي آسمان را برابر قرباني .
ارادژوس...
تو را انگار در كابوسي ميديدم كه به سمت سنگ مقدس ميروي كه سر به تيغه ي جلادان دهي. لرزه ي بدنت ناخواسته تو را بر سنگ انداخت و پيش از اينكه آماده ي اين رستگاري اجباري باشي، تيغه پايين آ مد و خونت خداوند را مقبول افتاد چرا كه همان گاه تيرگي
آسمان را درنورديد و ساعقه اي آسمان را دريده و باران باريدن گرفت.
چشمان تابناك تو در ساعقه بر قبيله خون ميباريد...

Posted By: S H A H E D On: 4/07/2003 06:34:00 AM